یادداشت
،،
بعضی چیزان که تو مغزمون حک شدن
مثل بچه بودنو زور کردن خانواده برای رفتن به نونوایی
وسط راه بارون گرفتنو خیس شدن
سوراخ بودنو تو کفش و آب رفتن و در نهایتش عصبانی شدن و آرزو کردن بزرگ شدن و رسیدن به جایی که مجبور نباشی صف نون رو زیر بارون تجربه کنی باز..
آرزوی زود بزرگ شدن خیلی فریبندست
از یک طرف تو بزرگ میشی و اسطورهات کوچک ، نحیف و تموم میشن
و از یک طرف دلتنگی هایی که به سراغت میاد تا جایی که آرزوت میشه نفس کشیدن هوای محلی که بچگیتو رو با نفرت از اون گذروندی
حالا
خیلی دلم تنگ شده شاید برای محلم کمتر
ولی برای عزیزام
برای پدرم مادرم خواهرم
برای پدربزرگم که هیچوقت ضعیف ندیدمش با اون قد کشیده و شلوار همیشه مرتبو بدون چروکش و جلیقه ای که مردای گیل میپوشیدن
برای مادرم حالا که بزرگ شدم شرمش میاد وقتی من خونم بهم بگه پسرم برو نون بگیر.
برای پدرم که برای پدر دیدن بچش که ارشد خانوادش و دیگه سنی ازش گذشته بی تابی میکنه
و
برای دختری که یک چهارم از عمرش رو با کسی که که فکر میکنه با اون راحته و میتونه اون رو به آرزوهاش برسونه گذرونده،
آره بعضی چیزا بدجوری تو ذهن و قلب آدم حک میشن که بدجوری هم سنگینی میکنن...
یا نباید بزرگ بشی
یا باید تاوان آرزوهای بزرگتو بدی
یا همینه که هست..
،،
#میثاق